|
به همین سادگی ...به سراغ من اگر می آیید
| ||
|
فکر نمی کردم به این زودی بتونم بنویسم ولی بالا خره فرصتی دست داد... این روزا به خاطر کارم اوضاع شلوغی دارم ، مضاف بر این موضوع که بیشتر وقتم رو گرفته موضوع تشرف به مکه هست که به خاطرش خیلی خوشحالم واگه خدا بخواد آخر همین ماه به اتفاق همسرم عازمیم ... ایشالا قسمت همه بشه... چند وقت پیش هم یه سفر کاری به کشور پاکستان داشتم ، ۴ روز اونجا بودم، مردم خوشرو، خوب ومهربونی داره که از پیروجوون تسلط کامل به زبان انگلیسی دارن ، تازه اینجور جاها که گیر میکنی میفهمی دونستن زبان چقدر لازمه وبه درد میخوره ...عمارت شکر پریان، مسجد شاه فیصل ،بلندیهای مارگالا از جاهای دیدنی اسلام آباد بود که ما تونستیم ازشون دیدن کنیم... راستی اگه اس ام اس انصراف از دریافت یارانه براتون اومده تا ۵ شنبه فرصت دارین مخالفت خودتون رو با این درخواست اعلام کنید، چونکه تمدید شده...آخه جالب بود که یه فرصت یک روزه داده بودن ولی سایتشون باز نمی شد!!! ولی خودمونیم اوضاع تورم وگرونی هم خوب حالی به مردم داره میده، ضمن اینکه اوضاع بنزین هم همین روزاست که تک نرخی (۱۰۰۰ یا ۱۵۰۰ تومن) بشه و خیال دولت از دادن یارانه بنزین راحت شه... حالا بماند گرونی بقیه اجناس!!! اون هم با این افزایش حقوق های چشمگیر ودرآمدهای آنچنانی مردم زیر خط فقر ــ اصلا" ببینم زیر خط فقر هم مگه داریم ــ خدا میدونه اکثر مردم چه جوری دارن زندگی میکنن... راستی ۲۲/۲/۹۱ ساعت ۸ صبح هم آزمون ارشد دارم هم کلاس توجیهی قبل از سفر مکه... نمیدونم چکار کنم... باشه دیگه حرفم نمیاد... بای
[ سه شنبه 12 اردیبهشت1391 ] [ 6:23 بعد از ظهر ] [ کامبیز محبوبی ]
چه تلخ محاکمه می شوند پاییز وزمستان که برای جان دادن به درخت، جان می دهند وچه ناعادلانه کمی آنطرف تر همه چیز به اسم بهار تمام می شود... جاودان باد سایه آنهایی که شادی را علتند نه شریک وغم را شریکند نه دلیل
سال نو و بهار آریایی برتمام آریایی دلان مبارک... [ سه شنبه 8 فروردین1391 ] [ 4:46 بعد از ظهر ] [ کامبیز محبوبی ]
امان از این روزهای تنگ ودلمرده که خواب آدم را به رویای خیس وکابوسی پر از ترس بدل می کند... امان از این آدمهای دلزده که بین دیروز و امروزشان فرسنگها فاصله است... امان از این آدمهای کم تحمل که خاطر عزیزشان مکدر می شود به خاطر بیان واقعیت وحقیقتی که این روزها کیمیاست... امان از این آدمهای دو رو که گاهی از این رو به آن رو شدنشان به خاطر مثقالی خوش رقصی بعضی آدم نما ها، حال آدم را به هم می زند... امان از این آدم نماهای بی مقدار که فاصله حرف هاشان تا کردارشان از زمین تا به آسمان است... امان از این آدمهای خود شیفته که غرور کاذب مرامشان را به گروگان برده ومعرفتشان دیگر نخ نما شده... امان از این آدمهای بی وجود که شا نه های بغل دستی شان را بهترین نردبان برای ترقی وپیشرفت ظاهری شان می بینند... امان از این آدم های دم دمی مزاج که فکرشان، اعتقاد شان با نسیمی آرام به پهنای منفعتشان تغییر می کند... امان از این آدمهای حراف که تاب کوچکترین انتقادی را ندارند ولی ادعای انتقاد پذیر بودنشان کوش فلک را کر کرده... امان از این آدم نماها ...امان... [ چهارشنبه 17 اسفند1390 ] [ 12:5 بعد از ظهر ] [ کامبیز محبوبی ]
امروز صبح رفته بودم واسه صبحونه "کره" و "پنیر" بگیرم، دیدم علی رغم افزایش بی رویه وغیر متعارف قیمتها آقای فروشنده منصف! "کره "۴۳۰ تومنی رو داره میده ۵۰۰ تومن، با عصبانیت گفتم:چرا از قیمت روی کالا داری بیشتر می گیری، فروشنده یه نگاهی کرد وگفت:باشه بابا ۱۰۰ تومن میدم... مرتیکه عوضی انگار داره به یه نیازمند صدقه میده... واقعا" چرا اینجوری شدیم؟ چرا به حق خودمون قانع نیستیم وحق دیگران رو حق خودمون میدونیم؟؟؟ چرا همیشه باید یه چماق تادیب بالای سرمون باشه تا دست از پا خطا نکنیم؟ چرا انصاف ومروت مرده دیگه؟ چرا آدما به هم رحم نمی کنن؟ آخه این نظارت دولت کجاست که ببینه گرونی بیداد میکنه وقیمت اجناس ساعت به ساعت داره بالا میکشه؟ هرکی هرکیه و هر فروشنده بی انصافی میتونه نرخ تعیین کنه!!! کنترل روی قیمتها زیر صفره...لااقل واسه دلخوشی مردم هم که شده یه نظارتی ،یه کنترلی... ظاهرا" تو این دوره وزمونه فقط آدمای پولدار حق زندگی دارن وبقیه فقط باید قاچاقی نفس بکشن... بازم به قدیما فقط سالی ۲ بار قیمتها دستخوش افزایش می شدو بس... ولی حالا دیگه روزانه وساعتی شده...از گوشت و مرغ گرفته تا لبنیات ومواد شوینده و پوشاک ومیوه وکرایه خونه وکرایه ماشین...که از سال گذشته دقیقا" 2 برابر شده!!...بنزین هم که دیگه نگو، از سال بعد ایشالا 1000 تومنی میشه...البته باز خدا روشکر یارانه هارو میدن همه این گرونی ها جبران میشه ودیگه هیچ مشکلی نیست ...
[ دوشنبه 15 اسفند1390 ] [ 3:44 بعد از ظهر ] [ کامبیز محبوبی ]
تقدیم به دوستی که رفت ولی برخواهد گشت ... نگران نباش ... بر میگردی به روزهای خوبت... شاید در آینده ای دور، ولی یقین کن حتما" روزهای خوب زندگیت با آغازی دوباره از پس ناملایمات گردون بی رحم خواهد آمد... آهنگ زیبای زندگی در پس لحظه های شوم و نگران کننده خواهد آمد... بی گمان همه برایت دعا می کنیم تا پایان غمهایت، دردهایت،نگرانیهایت همراه با تحقق آرزوهایت در مسیر رود خروشان زندگی پدیدار می شود ... نگاه پاکت را از روی صورت زیبای خداوند پاک برنگردان تا برنگرداند رحمتش را از رویت... خشنود باش به خشنودی اطرافیانت وآرزو کن بهترینها را برای بهترینت تا آفریدگارت بخواهد برایت بهترینها را... آهنگ غمگین زندگیت را شنیدم...شنیدیم...ومی شنویم، همچون نغمه ناجوری که از محله بی عابر ما به همین سادگی گذشت ورفت تا بیادمان بیاورد به یاد خودمان بودن مهم نیست، باید شنید صدای پای غم را ، صدای ترک خوردن بلور احساس را... باید رفت...نه برای همیشه ، برای یافتن خویشتن...ولی باید برگشت... باید برگشت... [ دوشنبه 24 بهمن1390 ] [ 7:6 بعد از ظهر ] [ کامبیز محبوبی ]
گزارشی که می خوانید مهر ماه ۸۸ در روزنامه تهران امروز به چاپ رسیده بود...
باید گفت: فشارهای عصبی وروانی ناشی از وضعیت موجود که این روزها بر جامعه نسبتا" جوان ما سایه افکنده مشکلات فراوانی را فراهم کرده است ، شاید از روزی که این مقاله به چاپ رسیده نیز وضع بدتر وبدتر شده... براستی هیچ شخص ، هیچ ارگان ویا مسئول ذیربطی به خاطر این موضوع نگران نیست؟ یا اینکه آقایان آنقدر درگیر بازیهای سیاسی وبریزو بپاشهای اقتصادی وبالا وپایین شدن نرخ ارز وطلا وسکه وتحریم وانتخابات وبازار بی ثبات وبی نظارت وکارهای تشریفاتی و... هستند که مجالی برای پرداختن به مقوله بی ارزش! " افسرده شدن مردم " پیدا نمی کنند... علی ایحال بهتر است این مطلب را بخوانید ، حداقل خودتان به فکر خودتان باشید ، از آقایون که آبی گرم نمی شود!!! مردم ايران افسرده شدهاند. هشداري كه در چند سال اخير توسط كارشناسان اجتماعي و روان پزشكان به مسئولان داده شده اما كمتر به آن توجه شده است. در حالي كه شعار فدراسيون جهاني سلامت روان در سال 2009 «سلامت روان در مراقبتهاي اوليه است» اما امروزه حدود ۴۵۰ ميلیون نفر از مردم دنیا از یک بیماری روانی یا رفتاری رنج میبرند. طبق آمار سازمان جهانی بهداشت در سال 2007، 25 درصد جوامع با بيماريهاي روحي ـ رواني دست به گريبانند كه البته نميتوان گفت از هر چهار نفر يك نفر بيمار رواني است بلكه طيفهاي گوناگون مشكلات رواني در آنها وجود دارد. ادامه مطلب [ شنبه 8 بهمن1390 ] [ 1:49 بعد از ظهر ] [ کامبیز محبوبی ]
بازم ۳ روز تعطیلی... بریم شمال؟؟
. . . . میریم... . . رفتیم وآمدیم... چه هوای تمیز ولطیفی...جاده چالوس واقعا"در این فصل زیبایی خاصی پیدا کرده بود، کوههای پر از برف سفید پوش،درختانی که به جای لباس سبز جامه سفید به تن کرده بودند وزیر تابش خورشید خودنمایی می کردند... چه زیبا بود دانه های درشت برف که در پیچ وخم جاده مارپیچ کندوان رقص کنان به پایین می آمدند ... وچه زیبا بود جاده سیاه که ازمیان کوههای سر به فلک کشیده سفید پوش راه خود را باز می کرد... و این هوای پاک وآسمان آبی وآفتابی زیبایی خاصی به طبیعت داده بود وغرور وافتخاری برای ما مردم آن دیار... یا حق
[ چهارشنبه 21 دی1390 ] [ 5:5 بعد از ظهر ] [ کامبیز محبوبی ]
در آخرین سکوت ثانیه های عقربه کوچک ساعت بر روی ۵ عصر ایستاده ایم به تماشا به دنبال عقربه ساعت روی دیوار با چشمانم می دوم... چه سریع می دود این زمان لاکردار انگار با هم مسابقه می دهیم به خیال از سراب ثانیه ها به سرعت می گذریم از آرزویی که نمی شود ونمی آید رد می شویم فریاد می زنیم آینده را غرور را بی هویت می کنیم با تنهایی هایمان به تنهایی کنار می آییم و سوار بر قطار بی عاری سوت کشان می رویم چه چاپلوسی ها می کند این غم که با من بماند به سرعت برق و باد آشتی می کنیم با زمین... بی خیال دنیا پشت می کنیم به نا امیدی ومی دویم به دنبال امید دست بر پشت صداقت می زنیم و دروغ را می سپاریم به طبل رسوایی می دویم ومی دویم باهم ،من وزمان لاکردار انگار به آخر خط رسیده ایم چقدر از این آخر خط بدم می آید می رسیم با هم ،بدون غم ،بی ترس و واهمه، با امید، با صداقت ، بی غرور...با... بی... وچه به موقع رسیدیم من وزمان... اگر نبودیم با هم ، نمی رسیدیم هرگز... ...می دود ، بازهم می دود عقربه ساعت زمان... نمی ماند منتظر ما...باید همراه شویم قبل از اینکه دیر شود...اکنون ۶ غروب است... [ چهارشنبه 23 آذر1390 ] [ 6:3 بعد از ظهر ] [ کامبیز محبوبی ]
سوار ماشینم از خیابان جمهوری عبور میکردم، هوا تاریک وبارانی بود ،خودرویی که در کنار خیابان پارک بود بدون توجه به من وبدون راهنما زدن به سمت چپ گردش کرد وباعث انحراف من شد، بی اختیار با نگاه اخم آلود به او گفتم "مگه کوری مرتیکه" وبه مسیر خود ادامه دادم. پشت چراغ قرمزتقاطع ولی عصر ایستاده بودم، خودروی مذکور کنارم ایستاد، شیشه اتومبیلم پایین بود، گفت:واقعا" ما حیا را قورت داده ایم! کمی تامل کردم چیزی برای گفتن نداشتم... چون مرد میانسالی که پشت فرمان نشسته بود با احترام تمام این جمله را ادا کرد...حق هم داشت... واقعا" در مراودات شخصی واداری، در رانندگی، در تکلم های روزانه با دیگران، در نوع نگاه ، داشتن ذهنیت های منفی و ... خیلی عصبانی وتند هستیم، نمیدانم چرا روحیه و آستانه تحمل ما ایرانیها آنقدر پایین است که تحمل کوچکترین ناملایمات برایمان سخت است و با شدیدترین برخوردها جوابش را میدهیم، حادثه کشته شدن داداشی واتفاقات مشابه که کم هم نیست از عدم کنترل عصبانیت افراد و جو عصبی جامعه سرچشمه می گیرد.ریشه این ناملایمات کجاست؟ خدا میداند. البته من در جواب آن مرد میانسال با شرمندگی ورویی گشاده گفتم: شرمنده، معذرت می خوام که یک لحظه کنترلم رو از دست دادم، باید ببخشید... ومرد میانسال هم با روی گشاده لبخندی به احترام زد و به راهش ادامه داد... [ دوشنبه 7 آذر1390 ] [ 1:48 بعد از ظهر ] [ کامبیز محبوبی ]
دلم هواي شمال كرده بود . همين... [ یکشنبه 29 آبان1390 ] [ 2:20 بعد از ظهر ] [ کامبیز محبوبی ]
همیشه وقتی ازتحقیر شهرستانیها وابهت دادن به تهرانیها صحبت به میان می آمد می گفتم اغراق است واینهمه حساسیت نشان دادن مانع بروز واقعیتهاست ولی وقتی سریال از یاد رفته شروع به پخش شدکم کم نظرم تغییر کرد واین مسئله برایم رنگ دیگری پیدا کرد. در این سریال به زندگی جوانی شمالی (گیلانی) که با زحمت وفداکاری بسیار زیاد همسرش موفقیت ومدارج عالی را کسب کرده می پردازد که شخصیت مرد داستان عدم درک متقابل را بهانه ای برای طلاق وازدواج مجدد با همکلاسی اش مینا قرار می دهد. نکته اینجاست، هم اطاقی های دوران مجردی مرتضی یک جوان ترک زبان ویک جوان لر زبان بودند که شخصیتهای این دو وایضا" مرتضی بسیار بد و اغراق آمیز وبه دور از روابط اجتماعی تعریف شده اند. در بخشی از فیلم (هموطن لر)در مورد روابط زندگی مرتضی وهمسرش بی ادبانه اظهار نظر می کندودر جایی دیگردر ابراز نزدیکی وصمیمیت با استادش دور از ادب ونزاکت رفتار میکند تا جایی که از سوی استاد وهمکلاسیهایش مورد سرزنش قرار می گیرد واستاد به تمسخر ۲ کتاب آموزشی در ارتباط باآداب معاشرت ونحوه سخن گفتن به وی معرفی می کند و... شفیع (هموطن ترک) هم در طول داستان با لهجه بسیار غلیظ که مشخصا" از روی غرض ورزی است معرفی می شود...یعنی هیچ مشخصه دیگری برای نشان دادن آذری بودن وی وجود ندارد.؟ ... ودر نهایت ، شخصیت گیلانی داستان،مرتضی که بعداز سالها ،زحمات وفداکاریهای همسرش را با طلاق وی پاسخ می دهدو این عمل نشان دهنده ناسپاسی،بی غیرتی ونامردی بسیار زیاد مرتضی است... من فکر می کنم نویسنده وکارگردان شخصیتهای شهرستانی داستان را بسیار اغراق آمیز به تصویر کشیده اند وبرعکس شخصیت تهرانی(مازیار)علی رغم علاقه شدید به مینا به خاطر حس وطن پرستی واحترام به پدر ومادر حاضر به جدایی از همسرش می شود ولی حاضر به ترک دیار وهمراهی مینا نمی گردد ودر نهایت پس از طلاق در دو راهی ماندن ورفتن ، پدر ومادر، همسر مرگی غم انگیز نصیبش می شود وقهرمان می میرد. ویا در جایی دیگر مازیار پس از درگیری لفظی با مرتضی به وی ناسزا می دهد واو را "شهرستانی دهاتی" خطاب می کندکه فکر می کنم رواج این الفاظ در رسانه ملی موجب عادی شدن این ادبیات سخیف در نظر اکثر مخاطبان عام می گردد، چرا که تاثیر گذاری این الفاظ برای مخاطب بیشتر از رفتار مثبت ومیانجیگری مرتضی در رفع مشکلات بین مازیار ومینا موثر است چون این شخصیت مثبت از اواسط داستان تغییر کرده ونوع نگاه مثبتش در نظر مخاطبان به خاطر بی حرمتی به همسرش بی ارزش می شود. ( البته این نظر شخصی بنده است) بخش دیگر ی از داستان که در اتریش اتفاق افتاده بود به نظرکمی غیر واقعی بود ،یعنی تمام کسانی که به اروپا سفر کردند به نوعی ناموفق بودند و با از دست دادن زندگی ، مال واموال و خانواده روزگار ناخوشایندی پیدا کرده اند... البته متنبه شدن مرتضی وگذشت وفداکاری مثال زدنی گلرخ پایان خوشی رابرای این داستان رغم زد... در مجموع علی رغم فیلمنامه قوی وسوژه مناسب و بازی بسیار موفق گلرخ ومرتضی( جوانی ) باید گفت تاثیر منفی نگاه اغراق آمیز به شخصیت های شهرستانی داستان، موضوع رابسیار قابل تامل می نمود واین سانه ملی است که باید نوع نگاهش را نسبت به مردم شهرستان که بیشترین نخبه ودانشمندرادر خود جای داده مهربان تر کند واگرچه ممکن است این اتفاقات سهوی صورت گرفته باشد ولی باید جمعیت تهرانی کشور را که شایدکمتر از ۲ درصد آنها تهرانی اصیل نیستند را همطراز با کل کشور ببیند... به امید آنروز... [ چهارشنبه 25 آبان1390 ] [ 1:7 بعد از ظهر ] [ کامبیز محبوبی ]
بی گمان آسمان هرکس به اندازه وسعت قلب اوست... هرکه دلش از آن دیگران است آسمانش وسیعتر است وهرکه قلبش را از دیگران دریغ کند یک وجب از آسمان بیکران هم زیادیش است... آنانکه قلبی آکنده از صفا دارند سهمشان از قطرات باران بیشتر است....واین روزها قلبهای با صفا وپاک چه بسیارند که بسیار باران می بارد این روزها... بازهم می بارد...چه بسیارند قطرات باران، دانه هایش را لمس می کنم،صدایش را می شنوم... زیر باران رفتن زیباست... باید زیر باران رفته باشی ، باید بی چتر بودن را تجربه کرده باشی تا پاکی ولطافت باران را احساس کنی...تا خساست زمین را در بلعیدن دانه های باران درک کنی... پس دستها را چتر کنیم ، چترها را دور بیاندازیم، رو به آسمان... به مهمانی قطرات باران برویم... و قنوت باران را تجربه کنیم... [ شنبه 7 آبان1390 ] [ 5:25 بعد از ظهر ] [ کامبیز محبوبی ]
به حق چیزای ندیده... همین جور اتفاقی داشتم کانالای تلویزیون رو سرچ میکردم تا بالاخره یه کانال شاید بدرد بخور پیدا کنم... البته پیدا نکردم ولی شبکه یک داشت مجله خبری رو نشون می داد که خبراش برام جالب بود... متاسفانه تو مملکت ما تا دلتون بخواد همایشهای بدرد نخور وبی نتیجه انجام میشه که جز صرف هزینه های کلان هیچ ثمره ای برای مردم نداره ، خبرنگار مجله خبری داشت به چند تا از این همایشها اشاره می کرد...یکی از اونها همایش بین المللی دوچرخه بود که البته دریغ از حضور یه آدم بین المللی یا خارجی!!!!! یکی دیگه از این همایشهای ارزشمند همایش توالت!! بود که آقای دکتری هم با افتخار تمام داشت در مورد این همایش حرف می زد وجالب تر اینکه تو این همایش توالت نمونه هم انتخاب شد... علمی ترین همایش این گزارش جمع شدن روسای دانشگاههای سراسر کشور در یک محفل کاملا تخصصی بود که باید به موضوع سند چشم انداز ۲۰ ساله می پرداختند... حالا نکته جالب اینجاست که گزارشگر برنامه از هریک از روسای دانشگاهها سئوال میکرد این سند مربوط به چه موضوعیه وچند صفحه داره ؟هیچکی خبر نداشت ودر جواب میگفتن: ۶۰ صفحه،۲۰۰ صفحه،۳۰۰ صفحه، ۲-۳ جلده وفقط یه نفر از روسا ووزیر ورزش وجوانان تونستن جواب درست بدن. یعنی یک صفحه ناقابل.... واقعا بیشتر کارای ما تو این مملکت از بیسواد گرفته تا دکتر ومهندس تا وکیل ووزیر و... الا آخر به همین شیوه انجام میشه ونتیجه هاش هم همینجوریه... چی بگیم والله...تخم مرغ دونه ای ۳۰۰ تومن و روغن فلان قیمت که دیگه این حرفا رو نداره برادر من...خواهر من... پ ن ۱ * معمر قذافی هم که کشته شد به سلامتی.... [ پنجشنبه 28 مهر1390 ] [ 8:26 بعد از ظهر ] [ کامبیز محبوبی ]
سال 1264 قمرى، نخستين برنامهى دولت ايران براى واکسن زدن به فرمان اميرکبير آغاز شد. در آن برنامه، کودکان و نوجوانانى ايرانى را آبلهکوبى مىکردند. اما چند روز پس از آغاز آبلهکوبى به امير کبير خبردادند که مردم از روى ناآگاهى نمىخواهند واکسن بزنند. بهويژه که چند تن از فالگيرها و دعانويسها در شهر شايعه کرده بودند که واکسن زدن باعث راه يافتن جن به خون انسان مىشود . هنگامى که خبر رسيد پنج نفر به علت ابتلا به بيمارى آبله جان باختهاند، امير بىدرنگ فرمان داد هر کسى که حاضر نشود آبله بکوبد بايد پنج تومان به صندوق دولت جريمه بپردازد. او تصور مى کرد که با اين فرمان همه مردم آبله مىکوبند. اما نفوذ سخن دعانويسها و نادانى مردم بيش از آن بود که فرمان امير را بپذيرند. شمارى که پول کافى داشتند، پنج تومان را پرداختند و از آبلهکوبى سرباز زدند. شمارى ديگر هنگام مراجعه مأموران در آب انبارها پنهان مىشدند يا از شهر بيرون مىرفتند . روز بيست و هشتم ماه ربيع الاول به امير اطلاع دادند که در همهى شهر تهران و روستاهاى پيرامون آن فقط سىصد و سى نفر آبله کوبيدهاند. در همان روز، پاره دوزى را که فرزندش از بيمارى آبله مرده بود، به نزد او آوردند. امير به جسد کودک نگريست و آنگاه گفت: ما که براى نجات بچههايتان آبلهکوب فرستاديم. پيرمرد با اندوه فراوان گفت: حضرت امير، به من گفته بودند که اگر بچه را آبله بکوبيم جن زده مىشود. امير فرياد کشيد: واى از جهل و نادانى، حال، گذشته از اينکه فرزندت را از دست دادهاى بايد پنج تومان هم جريمه بدهي.. پيرمرد با التماس گفت: باور کنيد که هيچ ندارم.. اميرکبير دست در جيب خود کرد و پنج تومان به او داد و سپس گفت: حکم برنمىگردد، اين پنج تومان را به صندوق دولت بپرداز . چند دقيقه ديگر، بقالى را آوردند که فرزند او نيز از آبله مرده بود. اين بار اميرکبير ديگر نتوانست تحمل کند. روى صندلى نشست و با حالى زار شروع به گريستن کرد... در آن هنگام ميرزا آقاخان وارد شد. او در کمتر زمانى اميرکبير را در حال گريستن ديده بود. علت را پرسيد و ملازمان امير گفتند که دو کودک شيرخوار پاره دوز و بقالى از بيمارى آبله مردهاند. ميرزا آقاخان با شگفتى گفت: عجب، من تصور مىکردم که ميرزا احمدخان، پسر امير، مرده است که او اين چنين هاىهاى مىگريد. سپس، به امير نزديک شد و گفت: گريستن، آن هم به اين گونه، براى دو بچهى شيرخوار بقال و چقال در شأن شما نيست . امير سر برداشت و با خشم به او نگريست، آنچنان که ميرزا آقاخان از ترس بر خود لرزيد. امير اشکهايش را پاک کرد و گفت: خاموش باش. تا زمانى که ما سرپرستى اين ملت را بر عهده داريم، مسئول مرگشان ما هستيم. ميرزا آقاخان آهسته گفت: ولى اينان خود در اثر جهل آبله نکوبيدهاند . امير با صداى رسا گفت: و مسئول جهلشان نيز ما هستيم.. اگر ما در هر روستا و کوچه و خيابانى مدرسه بسازيم و کتابخانه ايجاد کنيم، دعانويسها بساطشان را جمع مىکنند. تمام ايرانىها اولاد حقيقى من هستند و من از اين مىگريم که چرا اين مردم بايد اين قدر جاهل باشند که در اثر نکوبيدن آبله بميرند .... روحش شاد یادش گرامی
واین حکایت ما ایرانیان آریایی را بس که حالاحالاها باید بگردیم دنبال دلیل افتادگی پلکهای چشم آقای مشایی وراز و نیازها و گریه های شبانه اش!!!!
[ شنبه 16 مهر1390 ] [ 5:36 بعد از ظهر ] [ کامبیز محبوبی ]
به استان زنجان سفر کردیم به همراه دوستان وهمکاران... در این ماموریت ازمکانهای دیدنی مقبره سلطانیه که بزرگترین مقبره خشتی جهان ومربوط به دوره سلطان محمد خدابنده بود دیدن کردیم...غار کتله خور،امامزاده قیدار نوه حضرت ابراهیم هم جاهای دیدنی دیگری بود که دیدیم...
شهر چاقوهای دیدنی ومردم متدین... در مجموع مردم خونگرم وخوبی رودر این شهر دیدیم... بی غل وغش وبسیار متعصب به فرهنگ واصالت ... هوای خنک ومعتدل...خلاصه جای خوبی برای زندگی است... وقت زیادی ندارم... فرصت نیست... کارداریم زیاد...فعلا"...
[ دوشنبه 4 مهر1390 ] [ 1:14 بعد از ظهر ] [ کامبیز محبوبی ]
عکسش پشت سرم بود ،بدون هیچ قابی ،هرازگاهی نگاهی به او می انداختم تا خاطراتی را که با هم داشتیم زنده شود، زمان زیادی نبود که از آشنایی مان می گذشت،شاید حدود ۲ سال، ولی در این مدت کوتاه واقعا"شیفته فروتنی و آخلاق نیکو ی حسین آقا شده بودم . بعداز ظهر روز ۱۵ آذر ۸۴ بود ، پشت میز کامپیو ترم مشغول ارسال خبر بودم،که خبر سقوط هواپیمای سی ۱۳۰ رو به ما اطلاع دادند،توان نشستن نداشتم... اشک می ریختم وبه یاد روزهای خوشی که با شهید مشکین ودیگر دوستان رسانه داشتم گریه می کردم، انگشتانم قادر نبودند کلید ارسال این خبر وحشتناک را بفشارد...تا مدتها که تلویزیون تصاویر شهدای این پرواز رو نشان می داد بی اختیار اشکهایم سرازیر می شد. یادم می آید حسین آقا از من قول گرفته بود تا یک روز به خانه شان برویم که مرغ عشق هایش را به من نشان دهد ولی آنقدر نرفتم تا اینکه حسین رفت... من هم ماندم وحسرت رفتنش... واقعا" نمی دانم مقصران این حادثه وحشتناک چه کسانی بودند ولی چیزی که مهم است پرپر شدن تعداد زیادی از دوستان رسانه بود که معمولا در برنامه های مختلف زیارتشان می کردیم ... ولی خوشا به سعادتشان... پاک رفتن و پرواز کردن آرزوی هر کسی است که نصیب حسین مشکین وخیلی های دیگر مثل ساجدی،افضلی،افشار،شیرازی و... شد. جدا" جای خالی حسین حس می شود...جای خالی حسین با حضور هیچ شخصی پر نمی شود...درست است که تا ۱۵ آذر خیلی مانده ولی یادت بخیر حسین جان... یادتان بخیر...روحتان قرین رحمت الهی... ................................... .................................................. عکسش را در قابی کاغذی گذاشتم تا چهره متبسم او در پشت دوربینش را زیبا تر از قبل ببینم.... [ پنجشنبه 24 شهریور1390 ] [ 4:43 بعد از ظهر ] [ کامبیز محبوبی ]
چندروزی است هوای تهران لطافت خاصی پیدا کرده ... باران رحمت الهی از آسمان در حال باریدن است وغلطیدن دانه های باران روی برگهای درختان سبزی آنها را دوچندان کرده استُُ،آسمان تهران را تا حالا به این اندازه صاف وآبی ندیده بودم ... گویی تهران دیگر تهران نیست... حس وبوی شمال گرفته... ولی میدانم این هوا چندروز بیشتر میهمان ما نیست ودوباره دود ودم جای خود را پس می گیرد وبر تهران ما حکمرانی می کند... صدای قارقار کلاغی که روی بام ساختمان روبرویمان جا خوش کرده ومنتظر جفتش است فضا را در اختیار خود گرفته... سروصدای یاسمن ،عرفان وآرش ،بچه های همکارانم در راهروی اداره پیچیده... بوی عید می آید... فردا اگر مشکلی نباشد وماه دیده شود...عید فطر است...خدا از همه قبول کند ،از ما هم همینطور اگر لایق بودیم... همه در تدارک سفر هستند،مسافرتی چند روزه، مسافرت پایان تابستان، شاید ما هم رفتیم...اگر جورشد...اگر...
[ سه شنبه 8 شهریور1390 ] [ 2:49 بعد از ظهر ] [ کامبیز محبوبی ]
می خواهم دوباره از نو شروع کنم،دوباره بنویسم تا شاید اندکی بار خستگی طاقت فرسای روحی وجسمی این روزها وماههایم با نوشتن کم شود، انگار ناف امسالم را با کار وخستگی بریده اند...احساس سبکی می کنم وقتی انگشتهایم به کیبوردرسید... گرمای این روزها واقعا" کلافه کننده وزجرآور است ولی احساس سرما در این هوای گرم لذتش را دوچندان می کند....صدای جیرجیرکهایی که بی وقفه وبدون هیچ اعتراضی آواز می خوانندو پوست می اندازند وفضا را از صدای گوش خراششان پر می کنند... حس لذتبخش سکوت کوهستان وبرخورد نسیم خنک با صورت تداعی بهترین لحظه هاست. غلطیدن قطره های باران روی شیشه ماشین در برخورد با باد حرکت دانه های مروارید زیر تابش خورشید را به یاد می آورد... اینجا جاده ای است که از بین مزارع برنج می گذرد، فصل تابستان است،فصل گرما،گرمایی که برای رسیدن برنج لازم است. اینجالاک پشتهای زیادی هستند که عرض جاده را برای رسیدن به آنطرف طی می کنند ولی خیلی هابا ماشین تصادف می کنند وخیلی ها هم لاک به زمین دست وپا می زنند، از ماشین پیاده می شوم،یکی از آنها را که لاکش به زمین چسبیده ودست وپا می زند از روی زمین برمیدارم و در آب قرار می دهم،انگار راضی است،پس از کمی توقف در لابه لای ساقه های برنج گم می شود... جیر جیرکها همچنان می خوانند وپوست می اندازندتا آخر تابستان که دیگرصدای جیر جیرکی شنیده نمی شود... سرم را در آب رودخانه ای که از دل کوه بیرون می آید فرو می برم، تااعماق وجودم خنکای سردی را حس می کنم،آبشار زیبایی است که کمتر جایی دیدم...انگار نه انگار که وسط تابستان است،آنقدر هوا خنک است که شبهایش نمی شود بدون پتو خوابید... ... مردمی ساده ، صمیمی که برای سلام کردن سبقت می گیرند وبا لبخند به به خانه های کاه گلیشان دعوتت می کنند، صداقت وصفا از چهره شان پیداست... ...ولی دوباره آمدیم... به تهران...به دود ودم، به شلوغی، ترافیک،گرانی،تورم،گرما،دروغ،تزویر،کلاهبرداری.... به ناچار خلق وخویمان عوض می شودوبه اینجایی ها می زنیم، دوباره خودمان می شویم تا شایدسالی دیگر... مسافرتی دیگر...با صفا شویم... شاید... [ سه شنبه 28 تیر1390 ] [ 1:11 بعد از ظهر ] [ کامبیز محبوبی ]
امروز هم گذشت...
تا فردا... [ چهارشنبه 14 اردیبهشت1390 ] [ 5:32 بعد از ظهر ] [ کامبیز محبوبی ]
جوانی با عذاب وفشار از قطار پیاده شد وبا مشت محکم به بدنه قطار کوبید وبا نثار ناسزایی به صاحب مترو خارج شد... مردم با فشار ممتد وارد قطار می شدندوزورآزمایی برای سوار شدن مسافران خسته از یک روز پرکار در نوع خود جالب توجه بود...پیرمردی در کنارم نشسته بودوبا چهره ای درهم وخسته لبهایش را از عصبانیت می گزید ... جوانی هم که این طرف من نشسته بودسعی می کردبا موبایلش سرگرم شود تا گذر زمان را حس نکندولی هرازگاهی به ریل خالی قطار نگاه می کردوآهی از ته دل می کشید... دختروپسر جوانی کنارهم مثل ۲مرغ عشق عاشق چسبیده بودندوبه تنهاچیزی که اهمیت نمی دادند،گذر زمان وقطارهای پر بود. قطار چهارم هم از راه رسید ولی دریغ از یک جای خالی،با هر زحمتی که بودسوار شدم ویک جای خالی به عرض دو پای به هم چسبیده آدمیزاد پیدا کردم، کمی خودم را جابه جاکردم تا اینکه فضایی برای نفس کشیدن راحت وقرار نگرفتن روبروی دهان فرد روبرویی خودم پیدا کنم... قطار در ایستگاه صادقیه توقف کرد ومسافران با همان فشار سوارشدن پیاده شدند، واین روز از روزهایی بود که بنزین سهمیه بندی تازه به قیمت نازل ۴۰۰ تومن رسیده بود... البته این اتفاق در دوره آقای هاشمی بود...مسئول جدید نگران نباشن الان وضع مترو خیلی خوبه!! [ پنجشنبه 18 فروردین1390 ] [ 11:24 قبل از ظهر ] [ کامبیز محبوبی ]
وقتی به میز کار وبلاگم نگاه کردم یه کمی خجالت کشیدم که چرا از ۲۹ آذر امسال یعنی درحدود۲ ماه ونیم تا حالا نتونستم حتی کلمه ای بنویسم ویا یه سری به دوستان بزنم... البته دست خودم نیست ،فشار بیش از حد کار از یک طرف وبی حوصلگی بعدازکار هم از طرف دیگه باعث این رخوت در من شده بود... من که با نوشتن آروم میشدم وجستجو در فضای مجازی یکی ازدلخوشیهام بود در این چند مدت بارها صفحه وبلاگم رو باز کردم ولی ذره ای حس نوشتن در من به وجود نیومد... متاسفانه گاهی این شرایط در مواقع مختلف به سراغ آدم میاد و حس وحال نوشتن رو از آدم می گیره ولی این دوره رخوت بالاخره میگذره وآدما به شرایط عادی برمیگردن... همیشه باید امیدوار بود وبه شرایط ایده آل دلخوش بود... دیگه چیزی به ذهنم نمیرسه که منجر به تایپ شدن بشه، به ناچار باید تمومش کنم ولی امیدوارم دوباره همون کامبیز قدیم بشم که سرشار از انرژی و آماده نوشتن در هر لحظه بود... ایشالا... [ یکشنبه 15 اسفند1389 ] [ 5:33 بعد از ظهر ] [ کامبیز محبوبی ]
موضوعی که می خواهم به آن بپردازم شکل غریبی است از تقدیروتشکر که البته این نوع تشکرات در دیار ما به نوعی سمبل سیاسی تبدیل شده است وبس... هفته پیش برنامه ۹۰ به موضوع انتقال تیم فوتبال نفت تهران به اراک پرداخت که حواشی جالب ولی نگران کننده ای به دنبال داشت... پاداش حضور پررنگ مردم اراک در سفر رئیس جمهور به استان مرکزی منجر به انتقال یک شبه (شما بخوانید بررسی های یکساله و نظر کارگروه تخصصی طی این مدت) باشگاه فوتبال نفت تهران به اراک!!! شد واین یعنی ادامه فاجعه فوتبالی ایران، یعنی افول فوتبال ایران که دست آویز تصمیمات سیاسی برخی آقایان مجلسی ذی نفوذ در دولت است... برای چندمین بار است که فوتبال ایران شاهد این چنین انتقالات کاملا غیر ورزشی وبی برنامه است،پیکان،صبا،پاس،راه آهن،سایپا وحالا هم نفت تهران...استفاده ابزاری از دلخوشیهای مردم برای جلب آراء آنها برای دوره های بعدی هم دامن پاک فوتبال را ناپاک کرده وحالا بماند اختلاف نظرنمایندگان محترم شازند واراک برای بردن نفت به شهر خود... البته این مسایل در کشور ما طبیعی است چرا که قول آوردن مارادونا به تیم ملی بدون نظر خودش وفدراسیون از سوی رییس محترم جمهور این روزها طبیعی است...حالا هم که رفت وآمد تیم های تهرانی به شهرستانها حسب نظردوستان ذی نفوذ و با نفوذ!!!... راستی چطور است که هر تیمی در هرماه به صورت چرخشی به یکی از استانهای کشورانتقال پیدا کند تا همه هموطنان از مواهب تیم داری بهره مند شوند ودر کنارهم به میمنت ومبارکی به تشویق تیمهای خود بپردازند... یه جورایی هم انگار مسئولان کشور به دلیل کمبود موضوع قابل بحث به امورات ورزشی روی آورده اند،خداروشکر هیچ موضوع ومسئله مهمی در کشور وجود ندارد که مسئولان در مورد آن تصمیم گیری کنند!!! البته باید به شجاعت عادل احسنت گفت که با جسارت وبی پرده جلوی اظهارات بی منطق وعوام فریبانه نماینده محترم مجلس ایستادودخالت دولت در امور ورزشی را کاملا اشتباه خوانداما نماینده محترم باسیاه نمایی سعی کرداظهارنظر کاملا ورزشی مجری وکارشناس برنامه ۹۰ راسیاسی بخواند وتلاش نمود در این خصوص فرافکنی نماید که واقعا برای نماینده ای که وظیفه اش دفاع از حقوق مردم است ماسفیم که اینچنین یکطرفه قضاوت می کند... پ ن ۱ * گفتیم یارانه های پرداختی رو برداریم وبریم به جنگ انبوه بدهی ها ومشکلات که دیدیم بانک نسبتا محترم کل حساب مارو به خاطر ضمانت یه بابایی مسدود کرده ، حالا چه کنیم ؟؟؟ [ دوشنبه 29 آذر1389 ] [ 1:1 بعد از ظهر ] [ کامبیز محبوبی ]
نمی دونستم از کجا شروع کنم، آنقدر اتفاقات ریزودرشت دوروبرمون افتاده که هرکدومش داستانی به تمام معناست... اتفاقات روز مملکت وحوادث جورواجور هرروزه که تا میای یکی رو جمع کنی، اتفاق بعدی از راه میرسه... خلاصه دنیای جالبی داریم ،هرکی واسه رسیدن به خواسته اش دست به هر کاری میزنه واز هر چیزی مایه میذاره ولی واقعا" آیا دنیا ارزش اینهمه تکاپو وجون کندن رو داره؟ به خدا نداره ،تا میای قدمی برداری دنیا مثل چشم به هم زدنی به انتهاش میرسه وما خلایق چشم به در رو در حسرت رسیدن بهش مبهوت خودش میذاره... دنیا آنقدر بی ارزشه که زنی رو به خاطر رسیدن به عشقی شوم وادار به کشتن رقیب خودش میکنه ودر نهایت بعداز ۹ سال کش وقوس فراوان به پای چوبه دار میکشاند وخلاص... در همایشی ۲ روزه و بین المللی شرکت کرده بودیم که طرفهای خارجی سر ساعت وبه موقع در جلسه حاضر می شدند ولی امان از وقت شناسی مسئولان عالی رتبه ایرانی که در فواصل مختلف وارد می شدند واز سر زور وناچاری مطلبی ارائه می کردند وخداحافظ... یکی مریض بود ودیگری گزارش اون یکی رو میخواند ویکی دیگه وسط جلسه به بهانه اینکه گزارشش رو ارائه کرده جلسه رو ترک میکرد، یکی هم وسطای جلسه تازه حضور پیدا میکرد،خلاصه اوضاعی بود وهیئت خارجی انگشت به دهان ومتعجب از اینهمه میزبانی باشکوه!!!! وضع آلودگی هوا هم که بیداد میکنه وتعطیلی های آخر هفته هم که داره میشه یه عادت...ولی خدارو شکر وضع ترافیک تو این هیری ویری خیلی خوب شده (عدو سبب خیر گرددا گر.......) به جان مصطفی... ترور اساتید وادامه تحریم ها علیه ما وگند زدن فوتبال ملی وباختهای چپ وراست پرسپولیس هم واسه خودش پروسه ای است در نوع خودعالی....البته این موضوعات هیچ ربطی به هم نداشتن!!!! یه پروسه اصلی رو یادم رفته بود:هنرنمایی دولت در بخش یارانه ها که همه رو منتظر بروز اتفاق جدید ومنحصر به فردی گذاشته که یا میتونه با کنترل قیمت ها جلوی افزایش وتورم رو بگیره ویا اینکه نمیتونه و.... به جان خودم خسته شدم ...چون این اتفاقات ناخوشایند تمومی نداره...خداحافظ... [ یکشنبه 14 آذر1389 ] [ 7:1 بعد از ظهر ] [ کامبیز محبوبی ]
خیلی دوست دارم بنویسم یه دل سیر...ولی آنقدر سرم شلوغه که حسی برای نوشتن ندارم...
ولی به زودی میام.... [ یکشنبه 7 آذر1389 ] [ 5:13 بعد از ظهر ] [ کامبیز محبوبی ]
این چند روز در اداره با اتفاقات جدید وجالبی روبرو شدم که هم تعجب برانگیز بودوهم دور از انتظار!!! اتفاقاتی که هر چند خواسته یا ناخواسته در اطراف هر اداره دولتی دور می زند ولی ما جماعت کارمند آنقدر ساده وخوش باوریم که هر بار فکر می کنیم که این بار بار آخره...ولی باز روز از نو روزی از نو در جریان این اتفاقات موقعیت عده ای مستحکم تر وموقعیت عده ای متزلزل تر می شود، برای برخی آدمهای بی جنبه این موقعیت سکوی پرش ونردبان به ظاهر ترقی وبرای برخی دیگرآزمونی برای روزهای سخت... گاهی فکر می کنم درچه دنیای بی ارزشی زندگی می کنیم که نان ونمک جایی بهتر از زیر پا ندارد وحرمتی برایش نمانده است... همکاری که در اثنای این اتفاقات موقعیت نامناسبی را تجربه می کندبا ارسال اس ام اسی مرا بر آن داشت که آنرا در سایت قرار دهم که می خوانید: نفس در سینه حبس کالبدی تنگ از برای قلب زیر دیدگان نم سنگینی بغض در گلو احساس همچنان سرد فضا نیمه تاریک رنگ خاکستری بی رمق همچون حوصله ای دمق جسمی آرام در منتهای افق مانده در موازات بین عرش وفرش خزان شده بهاری باطل شده امیدی ای دریغ از عمر رفته ای دریغ قصه ابریشم وبیداد تیغ [ چهارشنبه 21 مهر1389 ] [ 4:31 بعد از ظهر ] [ کامبیز محبوبی ]
|
||
| [ طراحی : ایران اسکین ] [ Weblog Themes By : iran skin ] | ||