تبليغاتX
به همین سادگی


به همین سادگی

...به سراغ من اگر می آیید

دیرزمانی است که وقتی برای نوشتن نمی گذارم ولی قلبم سرشار از نانوشته های درونم است که یا فرصتی برای نگاره شدن نداشته اند ویاجسارت بازگویی اش را نداشتم...

واما امروز...امروز فرصت نگاشتن دارم اما جسارتی که برای بیانش به آن نیاز داشتم در وجودم مرده است.

بسیار سعی کردم شرایط موجود به بهترین نحو ممکن تغییر یابد وتمام تلاش صادقانه ام را به کار بستم تااتفاقی ناخواسته صورت نگیرد وشرمنده کسی نشوم اما احساس می کنم همیشه همه چیز بر وفق مراد نیست وهمیشه نمی توان جلوی خیلی از اتفاقات،برخوردها،عکس العملها را گرفت...

انگار بعضی ها فقط به این دلیل آمده اند تا به همه چیز با بدبینی نگاه کنندوآیه یاس بخوانند وانگار عده ای هم آمده اند تا به هر طریق ممکن پست ومقامی بگیرند وبرای خشنودی عده ای دیگر دم بجنبانندوخوش رقصی کنند...اصلا"هم برایشان مهم نیست که این سیاست تفرقه افکنشان موجب آزارواذیت دیگران ومنفور شدن خودشان منجر می شود...

خلاصه این روزها خیلی خسته ام از خیلی آدمها،خیلی رفتارها...ای کاش خستگی ام جسمی بود چرا که با چشم برهم گذاشتنی به یکباره سرحال می شدم ولی چه کنم که این خستگی فکری است ودر خواب وبیداری رهایم نمی کند...

به قول دوستی که می گفت:

خدایا چنان کن سرانجام کار

 که توخشنود باشی وما رستگار

نوشته شده در دوشنبه 13 مهر1388ساعت 4:4 بعد از ظهر توسط کامبیز محبوبی| |

به راستی ایران ما راچه می شود،تاوان کدامین گناه را پس می دهیم وبه چه دلیل مجازات می شویم که اینگونه مردممان به جان هم می افتند ودر مقابل هم می ایستند...

صدای فریاد مردم از هر گوشه وکنار به گوش می رسید،بی آنکه مقصد خاصی را هدفم کرده باشم پشت رل نشسته بودم وخیابان جمهوری رادر امتداد شرق پیش گرفتم تا راهی به سمت میدان فلسطین وولی عصر پیدا کنم، بالاخره بعد از پل حافظ معبری به سمت شمال گشوده شد ودر نزدیکی میدان ولی عصر بود که شکاف شدید موجود بین مردم را به چشم دیدم،شعار های مرگ بر منافق،مرگ بر دیکتاتور،دست خدابر سرماست  خامنه ای رهبر ماست،نه غزه نه لبنان  جانم فدای ایران،مرگ بر روسیه، مرگ بر آمریکا واسرائیل وخیلی شعارهای غیر هم جنس دیگرگوش را آزار می داد.

خشم مردم از یکدیگر،خشم مردم از آمریکا واسرائیل، خشم مردم از سیاستهای دولت، خشم مردم از روسیه وبسیاری ناگفته های دیگر در گوشه گوشه تهران بزرگ!! دیده می شد،در میدان فلسطین عده ای را می زدند وعده ای شعار میدادند ولی گویی اینکه جنبنده ای در سفارت فلسطین پیدا نمی شد تا به حمایت بسیاری از مردم که به همدردی با آنها آمده بودندپاسخی دهد،شدیم کاسه داغ تر از آش...

گاز اشک آور،لباس شخصی ها،باتوم، مشت ولگد، دود وآتش،در هر جایی که نگاه می کردی چند تا از آنها را می دیدی، عده ای در هفت تیر وچند جای دیگر اشیایی را به آتش کشیده بودند وعده ای دیگردر گوشه ای به رفتار هم کیشانشان افسوس می خوردند...  

زمانی که همه مردم یکصدا از اوضاع موجود انتقاد می کردند وضع بسامانی نداشتیم ولی اکنون که دودستگی کمر به قتل وحدت مردم بسته چه حال وروزی در انتظارمان است؟

این شرایط همه اش زائیده تفکرات غلط وخودخواهانه برخی از آقایان به اصطلاح مسئول است،آقایانی که به هیچ قیمتی حاضر به تغییر نظریه ها وایده هایشان نیستند وبا توجه به مخالفتهای آشکار وپنهان  دوست ودشمن ،به برخی انتصابات وبذل وبخشش پست ومقامها به نورچشمی هایشان ادامه می دهند...

ایران ماراچه می شود که برخی افسار آن را به دست گرفته اند وبی هیچ اعتنایی به توصیه ها ودلسوزی هاوانتقادهای  دوست ودشمن به حرکت دیوانه وار به سمت اهداف ترسیم شده خود ادامه می دهند...

ایران مابه کدام سو می رود، ایران ما را چه می شود...

پ ن ۱*این عکسایی که می بینید ربطی به موضوع نداره ولی خیلی برام عزیزودوست داشتنی هستن...

                        Free Image Hosting by FreeImageHosting.net              Free Image Hosting by FreeImageHosting.net

                          عرفان،خواهرزاده ۹ساله ام           +         عمادرضا،خواهرزاده ۲ساله ام 

                        Free Image Hosting by FreeImageHosting.net              Free Image Hosting by FreeImageHosting.net

                          دانیال،برادرزاده ۷ساله ام                    ساغر،۵ ساله برادرزاده خانومم

پ ن ۲* وروزها همچنان می گذرد ومن همچنان پرکارو کم وقت... وتنها شبها فرصت کوتاهی برای غرق شدن در فضای مجازی دارم...

  

نوشته شده در یکشنبه 29 شهریور1388ساعت 1:42 بعد از ظهر توسط کامبیز محبوبی| |

امروز خسته وکوفته از پله های مترو بالا میومدم که برم سراغ ماشینم که توی پارکینگ مترو پارک بود،دم در ورودی مترو با صحنه ای مواجه شدم که خستگی رو به تنم باقی گذاشت، زن میانسالی که فال میفروخت کنار در مترو نشسته بود که ناگهان با هجوم ماموران نیروی انتظامی سراسیمه شروع به ناله وناراحتی والتماس کرد ...

دیدم که زن زیرفشار ماموران مقاومت می کرد ونمی خواست به زور وارد ماشین نیروی انتظامی شود ولی یکی از ماموران پا ویکی دیگر از اونها دست زن رو گرفتن وکشان کشان به داخل ماشین انداختن...

....

......

......... 

کاری به نوع کاری که اون زن  می کرد ندارم ولی آیا دم افطار ودر ایام ماه مبارک رمضان اینجور برخورد با یه زن که اگه یک درصدهم احتمال بدیم نون آور خونه هست!!! درسته...

باید بدونیم که خداعالم به همه چیز هست...

نوشته شده در یکشنبه 22 شهریور1388ساعت 10:42 بعد از ظهر توسط کامبیز محبوبی| |

سلام فقط میخواستم به دوستای مجازی عزیزم بگم ببخشید که نمی تونم بهتون سربزنم واز کسایی که برام نظر گذاشتن ممنونم وشرمنده که نمی تونم جوابشونو بدم،چون خیلی گرفتارم ولی مطمئنم که کارم کمتر میشه وبیشتر می تونم به این فضای دوست داشتنی بیام...

.

.

.

.

.

.

.

.

فعلا" خداحافظ...

نوشته شده در پنجشنبه 12 شهریور1388ساعت 5:32 بعد از ظهر توسط کامبیز محبوبی| |

باورتون میشه ،الان ساعت ۹ شبه ومن تو اداره مشغول کارم وواسه تائید وفرستادن چند تا خبر تاپ ودست اول، البته به همراه مدیر کل وچند تا از بچه ها تا این موقع وایستادیم؟؟؟

البته خوشحالم که حداقل این فرصت کوچولو دست داد تا بتونم به فضای مجازی که خیلی بهش وابسته ام سری بزنم...

بازم شکر...

پ ن ۱*راستی اینم بگم که با اجازه افطار روکوبیده زدیم تو رگ...

پ ن ۲*راستی،کی میگه مدیر کل آدم آشنای آدم باشه کارت کمتر وراحت تره؟؟؟

 

نوشته شده در شنبه 7 شهریور1388ساعت 9:8 بعد از ظهر توسط کامبیز محبوبی| |

در نگاه اول ممکنه هیچ ارتباطی با هم نداشته باشن ولی بخونین بعد نظر بدین :

روز جمعه هفته ای که گذشت،امتحان ارشد داشتیم،البته درسته که چیزی نخونده بودم ولی شرکت در امتحان وقرار گرفتن در فضای اون برام جالب بودولی واقعا"از شرایط برگزاری امتحان متاسف شدم ودلم به حال خودم و هم قشری هام سوخت ...

فقط حدود یک ساعت و۴۵ دقیقه طول کشید تا به محل برگزاری امتحان برسم(ازدهکده المپیک تاخزانه) ،وارد محل برگزاری امتحان که شدم(سوله) دیدم مسئولین برگزاری مشغول ور رفتن کولر آبی محل آزمون هستن تا راش بندازن،ساعت ۲:۵۰ بود ولی هنوز به ما اجازه ورود نمی دادن چون عملیات راه اندازی کولر همچنان ادامه داشت وما هم هلاک از گرمای حیاط...

بالاخره وارد سوله شدیم، جای یه سری از بچه ها هم درنیم طبقه سوله ونزدیک به سقف تعیین شده بود،گرما بیداد می کرد،اعتراض نیم طبقه ای ها در اومده بود،مجبور شدن اونا رو جایگزین غایبین کنن،...

ساعت۳:۱۰ هنوز پاسخنامه ها پخش نشده بود،اعتراض کردیم ،گفتن در بخشنامه ای که به ما ارسال شده ساعت شروع۳:۳۰ اعلام شده،(احسنت به این همه نظم)در صورتی که رو برگه ورود به جلسه ما وسایت پیام نور ساعت شروع۳ اعلام شده بود.

بالاخره آزمون شروع شد،مسئول خدمات سالن برای رفع تشنگی بچه ها یه پارچ آب ویه لیوان ۱۰۰بار مصرف دستش گرفته بود که با اعتراض بچه ها مواجه شد ولی ترتیب اثری داده نشد(بعدش میگن رعایت کنین تا آنفولانزای خوکی ،هپاتیت نوع آ نگیرین).

امتحان با هر دردسری که بودتموم شد وبرگشتیم....

به نظر شما مقصر کیه؟مگه غیر از اینه که مسئولیت هر موسسه ای با رئیس اون مجموعه هست وتمام ایراداتش هم به خودش وسیاستهاش برمی گرده؟

اینا همش ایرادات وارده به نحوه برگزاری یک آزمون از یک رشته واز یک مقطع در سطح پیام نوربود،حالا شما تصور کنین موسسه ای با اینهمه بی نظمی اولا" قراره چه مدرکی تحویل ملت بیچاره بده...ثانیا" جناب آقای حسینی رئیس محترم دانشگاه پیام نوربااین همه هنرمندی ونظم پی در پی چگونه بایداز پس وزارتخانه ای که مملو از حساسیتهای فرهنگی است  بربیاد وبا قشر ادب وهنروفرهنگ که برخودهای خاصی را می طلبند چه برخوردی خواهد کرد؟

امیدوارم آخر وعاقبت این هیئت دولت به سرنوشت هیئت دولت قبلی(تغییرقطعی۱۰وزیر واحتمال استعفای ۳ وزیر دیگرکه با خواهش برگشتند) دچار نشود.

آمین یا رب العالمین... 

پ ن ۱*این روزا به خاطر تغییر مدیر کل اداره سرمون خیلی شلوغه وکمتر می تونم به دنیای مجازی بیام...

 

نوشته شده در یکشنبه 1 شهریور1388ساعت 12:2 بعد از ظهر توسط کامبیز محبوبی| |

ماه رمضان فرا رسید...

امیدوارم دراین ماه طاعات وعبادات همه قبول باشه...‌‌‌

و...

 

 

نوشته شده در چهارشنبه 28 مرداد1388ساعت 4:13 بعد از ظهر توسط کامبیز محبوبی| |

سیاست دولت بر حمایت از قشر آسیب پذیر جامعه است...

این جمله راجناب مهندس دولت در گفتگوی ویژه خبری دیشب ودر خصوص کنترل قیمت گوشت قرمزوسفید در ایام ماه رمضان عنوان کرد.با این حال شاهد روند رو به رشد قیمتهای غیر واقعی ومتفاوت در چندروز اخیر در بازار بودیم .

ملت نمی داندقسم حضرت عباس راقبول کندیا دم خروس را...از طرفی گفته می شود ۲برابر نیاز مردم گوشت ومرغ در بازار عرضه شده واز طرف دیگر قیمت گوشت بالای ۱۵ هزار تومان وقیمت مرغ هم کمتر از ۳ هزار تومان نیست.

این سیاست دولت هم که قادر به کنترل تورم و ثبات قیمتها نیست جای خود دارد،در واقع جامعه دیگر به چنین وضع نابسامان اقتصادی عادت کرده وحمایت از قشر آسیب پذیر جامعه که دولتمردان از آن به عنوان سپر دفاعی استفاده می کنندبه شعاری تکراری وباور نکردنی تبدیل شده وبسان چوپان دروغگو ،حنای رنگ پریده ای دارند...

دوران کودکی ام را بیاد می آورم،شیشه ای در حین بازی شکسته می شد ویا اسباب منزل را خراب می کردیم ،وقتی به دنبال مقصر می گشتند،آنرا به گردن برادرمان یا به گردن هم کلاسهایمان می انداختیم...

حکایت این روزهای دولت بیشتر شبیه آن روزهای ماست که می بینیم دلیل گرانی وتورم مدام به گردن بخش تولید وتوزیع وسایر بخشهای دست اندرکار انداخته می شود.

مدام هم این یارانه رامثل چماق بر سرمان می کوبندو آنچنان با آب وتاب ازکمک دولت حرف می زنندکه برای شنونده از همه جا بی خبرفضای گل وبلبلی متصور می شود...که دولت در قبال فلان وبهمان چیز یارانه پرداخت می کند،که دولت به قشر آسیب پذیر جامعه توجه می کند،که دولت ال می کند،بل می کند...

بابا این قشر آسیب پذیر به قول شماکه ماهی ۳۰۰ هزار تومان دریافتی دارد اگر قرار باشدفقط هفته ای یک عدد مرغ وماهیانه یک کیلو گوشت بخرد درماه باید ۱۰تا۱۲درصداز حقوقش را به این هزینه اختصاص دهد،حالاهزینه مسکن،ایاب ذهاب،خوراک،پوشاک وسایر هزینه های ضروری دیگر به کنارکه شاید محاسبه آنهاباعث شود قلب هر جنبده ای برای این قشر به اصطلاح آسیب پذیر جریحه دار شود...

پ ن ۱*هر چند خواستیم انرژی منفی صاتع نکنیم اما نشد،چه کنیم این فضا جون میده واسه انرژی منفی در وکردن( به قول دوستی )  

پ ن ۲*خسته شدیم از این جنگ قدرت که فقط له شدنش مال ماست، گرونیش مال ماست،تورمش مال ماست،بیچارگی،بدبختیش مال ماست... ول کنین بابا دلتون خوشه ها...(اینا خطاب به وبلاگ یه دوست که خیلی کاسه داغتر از آشه...شما به خودتون نگیرین)

پ ن ۳* تورو خدابذار یه بار دیگه هم بگم:واقعا"گوشت کیلویی ۱۵ تومن ومرغ کیلویی ۳ تومن خجالت نداره؟؟؟بازم ۳۰۰،۲۰۰ تومن میارن پایین ومیگن ارزون شد. غافل از اینکه بازم مارو سرکار گذاشتن...

نوشته شده در یکشنبه 25 مرداد1388ساعت 9:47 قبل از ظهر توسط کامبیز محبوبی| |

می دونم ۲ روز تعطیله باید یه مطلب جدید بذارم ولی چکنم که حس وحالش نیست، البته درست نیست اینهمه انرژی منفی صاتع کردن ولی چه کنیم انرژی مثبتم نمیشه...

پس بهتره حرف خاصی نزنیم...

پ ن ۱:همین الان بازی دوستانه ایران-بوسنی تموم شدوایران ۳-۲ بازی رو تو سارایوو برد،واقعا"از جسارت قطبی واسه تعویضای جسورانه ش خوشحال شدم ،خداکنه از این به بعدهم روند روبه رشد فوتبال ایران رو شاهد باشیم.

پ ن ۲:خودمونیما،یه خورده انرژی مثبت از خودم دروکردم(صاتع)...

نوشته شده در چهارشنبه 21 مرداد1388ساعت 1:58 بعد از ظهر توسط کامبیز محبوبی| |

فقط همین...

 

روز خبرنگاره...

 

وقتی که حسی نیست برای تبریک گفتن...

نوشته شده در شنبه 17 مرداد1388ساعت 12:52 بعد از ظهر توسط کامبیز محبوبی| |

محمود احمدی نژاد امروز به عنوان رئیس جمهور تمام ایرانیان تحلیف شد!!!

در ادامه ناکامیهای ورزش ایران، والیبال جوانان حذف شد که سالهای گذشته مقامهای اول،دوم،سوم رو کسب کرده بود...ولی حذف شد!!!

سقوط چند پله ای فوتبال ایران به رده ۶۹ جهان وچهارم آسیا!!!

سردار رادان:علی رغم تبلیغات رسانه های بیگانه امروز در بهارستان ودر اطراف مجلس خیلی خلوت بود!!!

توضیح:

*مسافران محترم قطار در ایستگاههای ملت وبهارستان توقف نخواهد کرد!!!

*از چهارراه استامبول به بعدودرهر مسیری که به میدان بهارستان منتهی می شودعبور هر نوع وسیله نقلیه حتی موتوسیکلت هم! ممنوع!!!

*اطراف مجلس جای سوزن انداختن نیست چون ماموران نظامی وغیر نظامی،لباس شخصی ولباس غیر شخصی صبح اول وقت وحتی شب قبل زنبیل خودشونو تو نوبت گذاشته اند!!!وجای افراد عادی نیست...

حالا پیدا کنید پرتقال فروش را!!!؟؟؟

البته ازاین دست اتفاقات کم تو روزامون سبز نمی شه ولی بعضیاشون خیلی دیگه خیلی اتفاقن...نه؟؟؟

 

 

نوشته شده در چهارشنبه 14 مرداد1388ساعت 11:24 بعد از ظهر توسط کامبیز محبوبی| |

خبر دارین معجزه شده ؟یه چندتا جودوکار نوجوون که تو حادثه سقوط توپولوف مرده بودن حالا زنده شدن...

ولی واقعا" شوخی نیست،جدی گفتم... البته باید گفت:یه اتفاق تاسف بار دیگه...

سازمان بازرسی کل کشور اعلام کرده ۳ نفر از جودوکارای نوجوونی که در هواپیمای توپولوف کشته شده بودن زنده هستن!!!!

جالبه نه؟ البته از از این سازمان تربیت بدنی این دولت هیچ چیز بعید نیست...

ظاهر قضیه اینه که آقایون با پارتی بازی یه تعداددیگه رو به جای نفرات اصلی ولی بانام نفرات اصلی به مسابقه بردن...خدا میدونه چه چیزی بابت این کار گرفتن...الله اعلم...

خیلی خجالت آوره تو روز روشن عوام فریبی ودروغ و اون نوجوونای بیچاره هم به خاطربی لیاقتی وموقعیت طلبی وزیاده خواهی برخی مسئولین جونشونو از دست دادن... به همین سادگی...

حالا کی باید جواب خونواده هاشونو بده...البته اگه جواب کسی رودادن براشون مهم باشه!!!

پ ن ۱*بنده خداها کارشون قابل توجیه بوده بابا،خواستن جودوکارای بالای ۱۶ سال(صغر سن) بفرستن مسابقه ،واسه همین فقط اسم جودوکارای زیر ۱۶ سال رو قرض گرفتن ونفرات بالای ۱۶ سال بودن...فقط همین...آره دادش،آره آبجی...

نوشته شده در جمعه 9 مرداد1388ساعت 7:22 بعد از ظهر توسط کامبیز محبوبی| |

کابینه دولت در ۸ روز مانده به پایان عمر دولت نهم به نوعی منحل شدوچه بسا اگر چندماه دیگری این وضع ادامه می یافت کابینه دولت هر۲۱ وزیر خود را تعویض شده می دید.

مشکلاتی که در چند مدت اخیر گریبان مملکت را گرفته کم بود حالا رای اعتماد دوباره مجلس به کابینه نهم دولت برای روزهای باقیمانده عمردولت به معضلی بدل شده که آثار وتبعاتش تنها به ضرر مردم است وبس،چرا که به لحاظ قانونی جابجایی ۱۱ نفر از وزرای یک دولت نیاز به تشکیل کابینه جدید وگرفتن دوباره رای اعتماداز مجلس است اما معلوم نیست در چندروز پایانی آیا این اتفاق می افتد یا اینکه دولت بدون کابینه به کارش ادامه خواهدداد؟

اقدامات چندمدت اخیر دولت وشخص آقای احمدی نژاد به طنزی سیاسی بدل شده و بیشتر ازاینکه درمان دردی باشد به افزایش مشکلات پیرامون دولت کمک کرده است.

انتخاب نابجای رحیم مشایی به سمت معاون اولی واصرار بر استفاده نامبرده در هر پستی برای نزدیک نگهداشتن وی به رئیس جمهور ، جابجایی های بی امان وزیران که کماکان نیز ادامه دارد، عدم توجه به نظرات دیگران(چه مخالف چه موافق)وتاکیدواصرار به نظر شخصی از دیگر هنر های دولت در ایت مدت اخیر بوده است.

درحالیکه ۹ نفر از وزرای دولت نهم به دلایل مختلف عوض شده بودندرئیس جمهور باید در مدت کوتاه باقیمانده صحه صدر به خرج می دادوبا مدارای امور دولت نهم را به پایان راه رهنمون می کرد امادولت همچون گذشته با شتاب زدگی هر چه تمام تر اقدام به برکناری محسنی اژه ای کردوبه جهرمی،لنکرانی وصفار هرندی هم اولتیماتوم برکناری داد،اما غافل از این موضوع که رسیدن تعدادوزرای تعویضی به عدد۱۱ یعنی گرفتن رای اعتماددوباره از مجلس واین یعنی فاجعه،یعنی بروز اتفاقی در سطح سیاسی کشور برای اولین بار وناخشنودی وشرمساری مردم از وضع موجود. 

پس از برکناری محسنی اژه ای،صفار هرندی هم که به صورت شفاهی از برکناری اش باخبر شده بود استعفایش را تقدیم رئیس جمهور کردتادولت در چندروز پایانی دچار چالشی شود که در نوع خودش بی سابقه است،ضمن اینکه با وضع موجود تشکیل کابینه جدیدوگرفتن رای اعتماد از مجلس بسیار سخت تروجنجالی پیش بینی می شود...

چوایران نباشد تن من مباد...  

 پ ن تصویری***عکسهایی که می بینید ربطی به موضوع بحث نداره فقط برای تلطیف اوضاع است،ضمنا"این عکسهارو از مناظر ییلاق جواهردشت واقع درشمال کشورگرفتم...

                                

           

 

 

نوشته شده در دوشنبه 5 مرداد1388ساعت 10:19 قبل از ظهر توسط کامبیز محبوبی| |

بازهم هواپیما،بازهم سقوط،بازهم جان دادن عده ای به خاطر سهل انگاری مسئولین وبازهم انداختن تمام تقصیرها به گردن خلبان بخت برگشته ای که حق دفاع از خودراندارد...

هنوز قلب جریحه دار مردم از سقوط هواپیمای توپولوف روسی!!! التیام نیافته بود که دوباره تکرار این خبر را از رسانه ملی شنیدم ،عصبی شدم از تکرار فاجعه،از سهل انگاری برخی مسئولین که تاکنون رنگ توپولوف راندیده اندچه رسد به اینکه سوارش شوند،از اینکه بازهم مقصر حادثه کسی یا چیزی غیر از مسئولین عالی رتبه است،از اینکه هنوز هم داریم از این ناهواپیماهای توپولوف استفاده می کنیم وبا اصرار می گوییم اعتبار پرواز دارند...

هنوز اطلاعات جعبه سیاه توپولوف سقوط کرده استخراج نشده(البته اگه بتونن) ودلیل مرگ بیش از ۱۶۰ نفر از هموطنان در هاله ای از ابهام باقی مانده که دوباره باید به فکر بازکردن جعبه سیاه این هواپیما باشیم...

مهم نیست هواپیما از چه نوعی است ،مهم پاسخگویی مسئولین به دلایل فاجعه وجلوگیری از تکرار هایی است از این دست...

آقای وزیر محترم راه در مصاحبه ای علت سقوط ۴ توپولوف قبلی را به زمین وزمان وخلبان وهوا وباند فرودوهمه وهمه نسبت داد تامبادا کسی کوچکترین ظن وشکی به بی احتیاطی وسهل انگاری خودش ومسئولین راه وترابری بکند... 

اگر اشتباه نکنم طبق اخبار اعلامی طی امسال حدود ششصدواندی انسان درسوانح هوایی در جهان جان خودرااز دست داده اند که با توجه به شواهدموجود یکصدوهشتادواندی نفراز آنها از هموطنان ما هستندواین یعنی فاجعه ای که مسئولین باید جواب دهند.

آقای بهبهانی ،وزیر محترم، اگر نمی توانی پاسخی درست به خانواده های عزادار وملت ایران بدهی لطفا"استعفا بده وبیشتر از این با احساسات مردم بازی نکن،چرا که مقصر اصلی ومتهم ردیف اول خود تو هستی وباید دست از سر هواوزمین وباندوخلبان بخت برگشته وبی دفاع برداری...

آقای رئیس جمهور لطفا"به این وضع پایان دهید واجازه ندهید بیشتر ازاین قلب ملت ایران جریحه دار شود... لطفا" وزیر راه را از راس امور بردارید تامرهمی ناچیز باشد بر آلام این مردم...

پ ن ۱* هردم از این باغ بری می رسد،،،، گلکاری وزارت راه روداشتین؟ تصادف قطار مسافربری با قطار باری وکشته وزخمی شدن چند نفر!هنوزهم وزیر محترم مربوطه رو متقاعد به عذرخواهی از مردم واستعفاء نکرده!!!واقعا" شرم آوره...

پ ن ۲* جالبه... بازهم تقصیر افتاد گردن خلبان بیچاره وسرعت بیش از حد!!!آخه هیچ  آدم عاقلی باورش میشه یک خلبان با این همه تجربه نتونه سرعت فرودهواپیما رو کنترل کنه...! ضمن اینکه نقص هواپیمای اجاره ای قرقیزستانی مشخص بوده وهواپیمایی ایران و شرکت محترم اریا تور(اگه اشتباه نکنم) باید پاسخگو باشن...

 پ ن ۳*یه چیز جالب دیگه که دیشب ۲۰:۳۰ گفت:اینکه خلبان داشته با مدیر عامل این شرکت که توهمون هواپیما بوده صحبت میکرده ومتوجه تذکرات برج مراقبت هم نشده وبعدش هم این حادثه...جل الخالق...

نوشته شده در جمعه 2 مرداد1388ساعت 10:59 بعد از ظهر توسط کامبیز محبوبی| |

چند روز پیش که به شمال رفته بودیم،گرماوشرجی هوا بسیار کلافه کننده بودبه طوری که هیچ حسی برای بیرون رفتن وجود نداشتُ،با برنامه ریزی قبلی به ییلاق رفتیم تاحداقل یک روز هم که شده از خنکای هوای کوهستان لذت ببریم...

نمی دانم چگونه توصیفش کنم،حتما" کسانی که به کوهستان می روند احساس مرا می فهمند،واقعا" در آن لحظات نباید به هیچ چیزی فکر کرد،نه به اوضاع واحوال تهران ،نه به نتیجه انتخابات ،نه به هیچ چیز دیگر... حتما" بانیروی بیشتری برای فکر کردن بر میگردید...

موقع خواب در بالکن ودر هوای آزاد خوابیدیم،وقتی سقف بالای سرتان آسمان پر ستاره باشدچه حسی دارید؟خوابم نمی برد خواستم ستاره ها رابشمارم تاخوابم ببرد،شروع به شمردن کردم،خواب با تمام وجودش به چشمانم آمده بود ولی نتوانستم دیدن زیبایی های خلقت را باخوابی تکراری عوض کنم، آسمان چترسیاهش را باز کرده بودو باستاره های سفیدش خودنمایی می کرد، انگار  قرار بود برف ببارد هرچه منتظر ماندم برفی نیامدوهمچنان که سوسو میزدند با وقار خاصی به مردمان زمینی پوزخندی تحویل می دادندوعظمت آسمان را به رخ زمین گیران می کشیدند...

 خواب که خیلی وقت بود پشت دروازه چشمانم چمپاتمه زده بود ومنتظر ورود، بالاخره با اجازه من وارد شد،لحاف پشمی راتابالای سر بالا برده بودم ولی باز سردی هواوارد می شدومن با وجود سرما لذت می بردم...با تابش اولین اشعه خورشید بیدار شدم،نگاهی به آسمان کردم انگار همه چیز رادر خواب دیده بودم از ستاره ها وپرده سیاه وسوسو خبری نبود واحساس اینکه باید بازهم باید به گرما ودودودم تهران سلام کنم غصه ام گرفت،به ساکنان آنجا حسودی ام شد که باوجودخالی بودن دستهایشان دلی پر از احساس داشتند ولبخندی معنادار به ما که زیر پایشان رژه می رفتیم می زدند...البته من از ناراحتی اینجور تعبیر می کردم....

ای کاش در این تهران پراز دودودم زندگی نمی کردیم که لذت یک روز بودن در کوهستان اینگونه از خود بی خودمان کند،ای کاش می شد هر چندوقت یکبار به کوهستان برویم تا کمی ازاین حلقه دودوگرما دور باشیم...راستی چرا اینقدر گرفتاریم؟واقعا"گرفتاریم یااینکه مشغولیات فکری چنان ما را احاطه کرده که دیگر فکر تفریح به ذهنمان خطور نمی کند،ذهنی که دیگر جایی برای دلخوشی ندارد،جایی برای قدم زدن در کوهستان ندارد،جایی برای لذت بردن از پرواز پروانه های وحشی و  رقص گلهای بهاری نشسته در دامن دشت ندارد،جایی برای اندیشیدن به چشمه سردی که سردی اش از هر آب سرد کنی سردتر است را ندارد، جایی برای فکر کردن به ....ندارد... 

نوشته شده در چهارشنبه 31 تیر1388ساعت 9:58 قبل از ظهر توسط کامبیز محبوبی| |

چندروز پیش با وبلاگی برخودم که فکرم رو مشغول خودش کرد،یعنی آدم وقتی نمی تونه حرفش رو بزنه باید خودش رو تاحد عقاید دراز گوشی تنزل بده به خاطر اینکه خر هر حرفی رو میتونه بزنه ،چون که خره وهیچکی باهاش کاری نداره، به فرض که اینطوری باشه ،مگه حرف خر رو کسی قبول میکنه؟ 

براش بلافاصله کامنت گذاشتم ونوشتم:

من فکر می کنم میشه انسان واقعی بود نه خر... خر واقعی کسی است که می بیند ومی فهمد ولی خود را به خریت می زند... خود را به خریت زدن بدتر از خر بودن است، من فکر می کنم حزب آدم رو انتخاب می کردی بهتر بود، نه به خاطر اینکه خر خیلی نفهمه به خاطر اینکه تا زمانی که میتونیم با ارائه معنای واقعی از انسانیت خواسته هامونو فقط بیان کنیم نیازی به نامگذاری خر بر خود نیست... تا زمانی که خودمون اسم خر وحزب خر رو یدک بکشیم دیگه چه انتظاری از دیگران داریم که به ما نگاه درست داشته باشند؟ هر چند منظورتان از خر بودن نشان دادن نمادمظلومیت باشد... یعنی از مظلومیت تنهانماد خر به خاطر مبارک خطور کرد؟

گفته بود این حزب در دهه ۴۰ هم تشکیل وبسیاری از افراد سرشناس هم عضو آن بودند کهدر جوابش گفتم:

مگروجوداین حزب در دهه40 نشانه مشروعیت وملاک درست انتخاب آن از جانب برخی افراد با نفوذ وسرشناس بوده است،چه بسا انسانهای درست ومنطقی هم در برهه ای از زمان دچار اشتباه وانتخابهای افراطی شوندضمن اینکه در آن شرایط محیطی این مقایسه واستنادقیاس مع الفارق است...

می گفت در این دنیا انسانیت ماهیت وارزش خودش رو از دست داده ما هم به خاطر اینکه حرفمونو لااقل بزمیم اسم حزبمونو حزب خر گذاشتیم،چون خر هر حرفی رو میتونه بزنه که در جواب گفتم:

ممکن است که در این دنیا همه چیز ماهیت خود را از دست داده باشدامامگرما فقط برای این دنیا تلاش ومبارزه می کنیم؟

مگر ملاک عمل تنها در این دنیاست؟

میزان سنجش ارزش انسانیت را با کدام ترازو وزن کرده اید؟

مگر نمی دانیدفاصله حریت وخریت تنها یک نقطه است؟

این دنیا میدان عمل است وانسانیت با انجام درست اعمال از دید انسان شریف وپرمغز قابل تعریف است هرچند دیگران آنرا از انسانیت به دور بدانند ولی باید اعتماد به نفس داشت واز راستگویی وواقع گرایی محض نترسید...

تن آدمی شریف است به جان آدمیت    نه همین لباس زیباست نشان آدمیت

 

حالا جدا" می خواستم نظر شما رو بدونم چیه؟ با من موافقیید یا باخر دبیر حزب خر ؟(به قول خودشون)

نوشته شده در چهارشنبه 24 تیر1388ساعت 1:22 بعد از ظهر توسط کامبیز محبوبی| |

۱۳روز ننوشتم،۱۳نحس، ننوشتم چون نبودم...نبودیم ببینیم در تهران چه گذشت در این چندروز،نبودیم ببینیم حال وهوای خیابانهای تهران چگونه بود...تهران آلوده بود ،تهران تمیز نبود،خیلی وقت است که تهران تمیز نیست...

خیلی وقت است که تهران هوای خوبی ندارد،دیگر نمی شود در این هوا نفس کشید،هوا سنگین است،هوا غمگین است،هوا بس ناجوانمردانه آلوده است...دیگر دیدن آسمان سخت است،آسمان آبی چقدر زیباو دلفریب بود چندی قبل...

چند روز آلودگی ،چندروز تعطیلی اجباری،چندروز مسافرت اجباری برای فرار از روزمرگی،برای فرار از یکنواختی،برای فرار از ...

خیابانهای تهران هنوز هم پر از فریاد است،پر از هیاهوی سکوت... هنوز هم نمی شود در آن با آرامش قدم برداشت ،قدم می لرزد،سکوت می شکند،فریاد مرده است،قلم کارایی ندارد،سکوت معنایش را از دست داده،معنایش در زیر لگدهای هر دو گروه سوخته است،دوگروهی که سکوت وحرف را به زبان خویش جاری می کنند...

خورشید گناهی نداردکه ما طاقت گرمایش را نداریم،باران بی تقصیر است که ماچتر برنداشته ایم،گردوغبار هم بی عیبند چونکه ما بی موقع به راه افتاده ایم...

سنگ فرش خیابان لایق توهین ما نیست چرا که به خاطر بی دقتی عده ای از زمین جداشده،آسیاب شایسته بی احترامی نیست به خاطر نچرخیدنش،چونکه بادی نمی وزدومردم...در خور بی حرمتی نیستند چونکه اشرف مخلوقاتند وخلیفه موجودات...

نوشته شده در شنبه 20 تیر1388ساعت 9:9 قبل از ظهر توسط کامبیز محبوبی| |

باید روزه گرفت ...روزه سکوت...

بایدچشمه چشمها راخشکاند...

بایدسر به آسمان گذاشت وندید در زمین چه میگذرد...

باید زمزمه کردآرام آرام واژه هایی از جنس نگفتن...از جنس ندیدن...

بایدگریست ولبخند زد بر واژه های نوپای صدا...

باید فریاد زد اما بی صدا...

باید گریست بر لحظه های آخر  یک نگاه...

باید شکایت برد به کجا؟

شکایت به خدا...

 

نوشته شده در یکشنبه 7 تیر1388ساعت 1:46 بعد از ظهر توسط کامبیز محبوبی| |

اتفاقات بعد از انتخابات باعث شد کمتر کسی دیگر به نرفتن فوتبال ما به جام جهانی خرده بگیرد وفرصت زیر سئوال بردن ونقد عملکرد مسئولین سهل انگار مستطیل سبزرا داشته باشد(البته نگیم سبز،ممکنه سوء تعبیر بشه) وآقایان بی کفایت فوتبال ما هم با استفاده از فرصت به دست آمده پشت این هیاهوی ایجاد شده پنهان شدند.

 درست است که در حال حاضر آقای احمدی نژاد رئیس جمهور کشور است ولی نباید اشتباهات دولت قبل رانادیده گرفت وبار دیگراجازه دهیم فوتبال دوستان  شاهد بروز آن باشند...

آخرین تبعات یکی از اشتباهات نرفتن ما به جام جهانی آن هم به خاطر بی کفایتی شخصی به نام علی آبادی وبه دنبالش انتخاب فرمایشی کفاشیان بی لیاقت ومجیز گو ونهایتا"حضور زودهنگام ونسنجیده علی دایی وآخرالامر آرزوی ششم شدن واز بین رفتن کورسوی امید برای رفتن به جام جهانی با وجود تلاشهای صادقانه وبی فایده قطبی بود...

چقدر دردناک بود لحظاتی را که انتظارمی کشیدیم رقیب سنتی ایران پیروز میدان باشد اما بدترین نتیجه ممکن رقم خورد تا نتیجه سهل انگاریهاوساده انگاریهای مسئولین ورزش را مردم حس کنند،تا بفهمیم ایوان کوویچ کروات با بردن مستقیم ایران به جام جهانی کار بسیار مهمی انجام داده بود،تا بفهمیم از دست دادن لحظه ها چه اندازه ممکن است برایمان گران تمام شود،تا بفهمیم فوتبال امروز آنقدر حرفه ای شده  که بحرین۶۰۰ هزار نفری  شانس حضور در جام جهانی را دارد ولی ایران ۷۰ میلیونی به لطف بی کفایتی برخی مسئولان این شانس را ندارد...

  حالا وقت آن است که بر اشتباهات گذشته خود خط بطلان بکشیم ودرس بگیریم ،امیدوارم رئیس جمهور محترم با احترام به مطالبات مردمی در عرصه ورزش، جایگزینی مناسب برای نابود گر ورزش ایران انتخاب کندچه بسا این کار مرهمی باشد بر زخمی که در آفریقای جنوبی بیشتر حسش خواهیم کرد...

 

نوشته شده در یکشنبه 31 خرداد1388ساعت 9:56 قبل از ظهر توسط کامبیز محبوبی| |

 
سایت بازتاب نظر یکی از کاربران خودش رو در ارتباط با برخورد نامناسب صداوسیمابا افکار عمومی رو در خبرهاش گذاشته بود که لازم دیدم به لحاظ اهمیت موضوع در وبلاگم قرارش بدم، هرچند با این اوضاع نابسامان اینترنت!!! انتظار ندارم بازدید زیادی بشه ولی کاچی به از هیچی است... 

بسمه تعالي
رياست محترم سازمان صدا و سيماي جمهوري اسلامي ايران

جناب آقاي مهندس ضرغامي
با سلام و احترام

وقتي رسانه اي ملي است كه مربوط به ملت باشد و منعكس كننده نظرات ملتي باشد كه جامعه اي بزرگ را تشكيل مي دهد. اگر رسانه اي صرفاً بيان كننده ديدگاه جناحي خاص باشد، ديگر نمي تواند رسانه ملي باشد. پس اگر از رسانه اي فقط يك صدا شنيده شود، آن رسانه تك صدايي و حزبي است و ديگر ملي نيست. چون به جز جامعه مردگان هيچ جامعه اي در هيچ دوراني نمي تواند تك صدايي باشد و اين نيز براي جامعه زنده و پوياي ما مصداق ندارد.

به همين روال رسانه ملي نمي تواند و نبايد رسانه دولتي باشد و الا هر دولتي آنرا به ساز خود خواهد چرخاند. چرخ سازمان شما با ماليات مردم مي چرخد پس سعي كنيد ملي باشيد و ملي رفتار كنيد.
همچنين دست اندركاران رسانه ملي بايد براي مخاطبان خود حداقل به اندازه خودشان فهم و شعور قائل باشند و به آنها احترام بگذارند نه اينكه خداي ناكرده در تصورات ذهني خود محاسبات ديگري داشته باشند.

اما داستان بي احترامي همكاران شما به ملت فهيم و بزرگ جمهوري اسلامي ايران:

نمي دانم كه آيا شما برنامه گفتگوي خبري شبكه دوم را در دوشنبه شب ( 25/3/1388 ) ملاحظه فرموديد يا خير؟ گزارشي تقديم مي شود و اميدوارم به احترام تمام ملت نتيجه اقدام خود را در خصوص آن، به مجموعه مخاطبين خود اعلام نموده تا شايسته نام رسانه ملي باشيد.

طبق روال معمول برنامه گفتگوي خبري حدود ساعت 45/22 دقيقه شروع شد. موضوع آن هم نقش نظارتي شوراي نگهبان بر انتخابات بود. آقاي دكتر كدخدايي سخنگوي شوراي محترم نگهبان نيز مهمان برنامه بودند. زير نويس برنامه شماره پيامك 30002230 را اعلان مي‌كرد تا نظرات بينندگان را دريافت كند.

اين موضوع را تلفني با همكاران شما در روابط عمومي مطرح كردم و يادآور شدم كه از اواخر روز پنج شنبه امكان ارسال پيامك وجود ندارد. دوستان شما هم اين بخش را از زيرنويس حذف كردند. در اثناي برنامه نيز مجري نامسلط برنامه با اشاره به پيامك هاي دريافتي از بينندگان مواردي را به عنوان سئوال از مهمان برنامه مي پرسيد؟!

من دخالتي در نحوه برخورد شخصيت حقوقي مهمان برنامه با اين موضوع ندارم و پيش داوري هم نمي كنم كه ايشان با اطلاع يا بدون اطلاع تنها قرار بوده به سوالات مشخص برنامه پاسخ بدهد و يا قرار بوده به سوالات مردم هم پاسخ دهند. اما براي خودم اين حق را قائلم كه رسانه اي كه با پول ماليات بنده فعال است و نام خود را رسانه ملي مي گذارد به اينجانب بي احترامي و توهين نكند و براي من نيز حداقل به اندازه دست اندركاران آن شعور قايل باشد.
نوشته شده در چهارشنبه 27 خرداد1388ساعت 2:26 بعد از ظهر توسط کامبیز محبوبی| |

با اوضاعی که پیش اومده وضعیت اینترنت خیلی قاراشمیشه یا غاراشمیشه... از صبح زور زدم تا بتونم فقط بنویسم روز مادر مبارک... فقط همین...
نوشته شده در یکشنبه 24 خرداد1388ساعت 3:1 بعد از ظهر توسط کامبیز محبوبی| |

آخر هفته رفتیم شمال،البته نه واسه تفریح بلکه واسه بردن مادرم،ولی ازاین موقعیت استفاده کردم و به همراه خانواده یه سر رفتیم ییلاق،جاتون خالی ،هوای پاکی که که آدم دوست داره نفس قرض بگیره تا هوای بیشتری رو تو ریه هاش ذخیره کنه،طبیعت زیبا وتقریبا"دست نخورده ای که در نقطه بالایی از کوه قرار گرفته....

لحظه ای سکوت در این فضا به انسان این اجازه رامیدهد که تنها صدای گوسفندان در حال چرا،صدای پرندگان در حال پروازوحتی صدای نسیم خنکی که می وزد را بشنویم...

بر روی علفها دراز کشیدم،بوی علف تازه مشامم را نوازش میداد،نرمی برگهای مخملی گیاه کوچکی را روی گونه هایم حس می کردم ،گلهای وحشی زیبایی که رو به آسمان خدا را شکر می کردند، آسمان آبی با لکه های سفید ابر به من نگاه می کردند،هر از گاهی سگ گله از روی بی میلی پارسی می کرد تا بودنش را به یاد داشته باشند،کشف دوزکی کوچک درکنارم بر روی علفهارژه می رفت،شاید او هم آمده بود تفریح ولی تنها؟

قاصدکها خود را با کمک باد از ساقه جدا می کردندوهر کدام به سویی می رفتندمثل اینکه هرکدام پیام آور خبری  بودند برای کسی،همانطوری که در کودکی به ما یاد داده بودندقاصدک خوش خبر است... 

....به اندازه چند پلک به هم زدن روز به پایان رسید،غروب شدومجبور شدیم زیباییهای اطراف رو ترک کنیم، توراه برگشت به رودخانه ای رسیدیم ،پاهامونو بالا زدیم وتو آب کردیم ،سردی آب رو تا مغزم احساس می کردم، دیگه هوا تاریک شده بود که به خونه رسیدیم...

...

...

در راه برگشت به سمت تهران باران تندی شروع به باریدن گرفت،ایستادم ،از ماشین پیاده شدم،صدای برخورد قطرات باران به صورتم رو حس می کردم،بوی خاک ،بوی باران، بوی ارتفاع  کاملا" قابل لمس بود،کسی این روزهابه بوی باران ،بوی خاک بها نمی دهد...

 این روزهابوی خاک وباران در میان هیاهویی غریبی به نام انتخابات گم شده است،انتخاباتی که بعضی هابرای انتخاب شدنش از هر وسیله وبا کمک افرادی که هنرشان برای همه مبرهن است استفاده می کنند،خدا کند که نیت بعضیها واقعا"  خدمت به مردم ورضای خدا باشد در حالیکه با این هزینه های تبلیغاتی کلان باورش سخت ودشوار است...

این روزها تنها بوی انتخابات هست که به مشام می رسد...

نوشته شده در سه شنبه 19 خرداد1388ساعت 9:49 قبل از ظهر توسط کامبیز محبوبی| |

تا حالا براتون پیش اومده از کاری که کردین خجالت بکشین وشرمنده بشین؟ این اتفاق دیروز واسه من افتاد...

دیروز ساعت ۸ شب پیش یه دکتر متخصص واسه مادرم نوبت گرفته بودم ،آدرسش زیر پل سید خندان جنب بیمارستان رسالت بود،خلاصه بعد از کلی پرس وجو واشتباه رفتن به بیمارستان نزدیک شدیم(ما هم تهران شناس!!!) ،سر یه چهاراه بازهم مجبور شدم سئوال کنم، از کنار ماشین مرد میانسالی که حالت نامتعادلی داشت در حال رد شدن بود که به نظرمی اومد بعد از یه بیماری یا سکته به این روز افتاده، باخودم گفتم فکر نکنم این بنده خدا آدرسو بدونه ،بنابراین  از یه راننده  پرسیدم،گفت:نمی دونم،تازه می خواستم از نفر بعدی هم بپرسم که همون مرد میانسال نامتعادل وسکته ای سرشو برگردوندبه سمت ماشین وبا ایماء واشاره وبا حالتی خیلی سخت بهم فهموند که بیمارستان سمت راسته...

یه لحظه از خودم خجالت کشیدم ،سری تکون دادم ورفتم سمت راست،رسیدم به بیمارستان...

واقعا"بعضی وقتها قضاوت عجولانه باعث شرمندگی آدم میشه،گاهی اوقات از کسی که انتظار نداری چیزی میشنوی که متعجب میشی...

تو زندگی روزمره هم همینه،به کسانی اعتماد می کنیم که ظاهر خوبی دارن اما مرد عمل نیستن، یا اعمال ورفتار ظاهری خیلی ها گول زننده هست وباعث گمراهی مردم میشه، بنابراین نباید به ظاهر افراد توجه کرد واین باطن افراد هست که ملاک واقعی است...

نوشته شده در یکشنبه 10 خرداد1388ساعت 10:0 قبل از ظهر توسط کامبیز محبوبی| |

پریشب وقتی داشتم کانالهای تلویزیونو بالا وپائین می کردم تا یه برنامه مفید پیدا کنم با مصاحبه میر حیسن موسوی مواجه شدم،حرفای خیلی تند وانتقاد آمیزی می زد وهمه کارای احمدی نژاد رو برده بود زیر سئوال.

البته اشتباه نشه ،من مدافع هیچکی نیستم وبا خیلی از اقدامات احمدی نژاد هم مخالفم ولی انتظار داشتم میر حسین اون شب به بیان برنامه های آینده خودش بپردازه نه به انتقاد از...

من فکر می کنم گفتن نقایص عملکرد کاندیداهای دیگه زمانی میتونه دلسوزانه وصادقانه باشه که رو در رو ودر قالب برنامه های مناظره ای صورت بگیره ودر غیر این صورت بازتاب خوبی نداره،هر کاندیدایی باید حق دفاع کردن رو برای رقیب خودش قائل باشه تا مردمی که در التهاب انتخاب فرد اصلح هستند با دیدن عملکردها وبرنامه های آینده کاندیداها، فرد مورد نظر رو با بررسی دقیق انتخاب کنند، ضمن اینکه تخریب فرد وجانبداری غیرمنطقی از فرد دیگه همیشه نتیجه عکس خواهد داد که تجربه اینو قبلا" نشون داده...

بیان این حرفا به هیچ وجه نشون دهنده حمایت من از احمدی نژاد نیست بلکه تاقبل از این بیشتر با میر حسین موافق بودم ولی با این اوضاعی که دیدم کمی عقب نشینی کردم ویه کمی دلسرد شدم...نمی دونم شاید اشتباه کردم، شاید هم باید بیشتر تحقیق کرد...

چندروز پیش رفته بودم مصاحبه مطبوعاتی، سر راه یه سربه کارگزینی اداره زدم باتعجب با در بسته ای مواجه شدم که همیشه چهار طاق وبا حضور ۶،۵نفرآدم پاسخگو باز بود،علت رو جویا شدم ،گفتن:همه نیرو ها بسیج شدن ودارن حکمهای حقوقی رو می زنن...

اولش خوشحال شدم ولی یه حس غریبی باعث شد که بپرسم:حالا چرا با این همه عجله وشتاب؟

گفتن:قرار شده تا قبل از انتخابات حکمهای حقوقی زده بشه؟

گفتم: ،یعنی قیافه من اینجوری شد....

تا اونجایی که تو خاطرم هست حکمهای حقوقی ما تاچهار پنج ماه بعد از شروع سال آماده میشد نمی دونم چرا باید تا قبل از انتخابات آماده بشن متعجبم!!!!

به نظر شما این کار چه معنی میده؟آیا به خاطر رفع مشکلات قشر کارمنده؟آیا واقعا" صادقانه ودلسوزانه است؟یا اینکه....نمی دونم... قضاوتش با خود شما،فکر می کنم تمام عوام دلیل این کار رو درک می کنن چه برسه به خواص... 

ما که آدم سیاسی وهل سیاست نیستیم ولی چه کنیم که آقایون با این کارای خنده دارشون ما رو میارن وسط گود...

امیدوارم هر چی که هست وهر کسی که انتخاب میشه خیر باشه ومملکت به دست آدم اصلحی اداره بشه...

 

 

نوشته شده در یکشنبه 3 خرداد1388ساعت 10:3 قبل از ظهر توسط کامبیز محبوبی| |

یک روز آموزگار از دانش آموزانی که در کلاس بودند پرسید آیا می توانید راهی غیر تکراری برای ابراز عشق ، بیان کنید؟ برخی از دانش آموزان گفتند با بخشیدن عشقشان را معنا می کنند. برخی «دادن گل و هدیه» و «حرف های دلنشین» را راه بیان عشق عنوان کردند. شماری دیگر هم گفتند «با هم بودن در تحمل رنجها و لذت بردن از خوشبختی» را راه بیان عشق می دانند.
در آن بین ، پسری برخاست و پیش از این که شیوه دلخواه خود را برای ابراز عشق بیان کند، داستان کوتاهی تعریف کرد: یک روز زن و شوهر جوانی که هر دو زیست شناس بودند طبق معمول برای تحقیق به جنگل رفتند. آنان وقتی به بالای تپّه رسیدند درجا میخکوب شدند.
یک قلاده ببر بزرگ، جلوی زن و شوهر ایستاده و به آنان خیره شده بود. شوهر، تفنگ شکاری به همراه نداشت و دیگر راهی برای فرار نبود.

رنگ صورت زن و شوهر پریده بود و در مقابل ببر، جرات کوچک ترین حرکتی نداشتند. ببر، آرام به طرف آنان حرکت کرد. همان لحظه، مرد زیست شناس فریادزنان فرار کرد و همسرش را تنها گذاشت. بلافاصله ببر به سمت شوهر دوید و چند دقیقه بعد ضجه های مرد جوان به گوش زن رسید. ببر رفت و زن زنده ماند.

داستان به اینجا که رسید دانش آموزان شروع کردند به محکوم کردن آن مرد.

راوی اما پرسید : آیا می دانید آن مرد در لحظه های آخر زندگی اش چه فریاد می زد؟

بچه ها حدس زدند حتما از همسرش معذرت خواسته که او را تنها گذاشته است!

راوی جواب داد: نه، آخرین حرف مرد این بود که «عزیزم ، تو بهترین مونسم بودی.از پسرمان خوب مواظبت کن و به او بگو پدرت همیشه عاشقت بود.›› 

قطره های بلورین اشک، صورت راوی را خیس کرده بود که ادامه داد: همه زیست شناسان می دانند ببر فقط به کسی حمله می کند که حرکتی انجام می دهد و یا فرار می کند. پدر من در آن لحظه وحشتناک ، با فدا کردن جانش پیش مرگ مادرم شد و او را نجات داد. این صادقانه ترین و بی ریاترین ترین راه پدرم برای بیان عشق خود به مادرم و من بود...

 

نوشته شده در شنبه 26 اردیبهشت1388ساعت 10:15 قبل از ظهر توسط کامبیز محبوبی| |


Design By : Night Skin